جلال الدين الرومي

74

فيه ما فيه ( فارسى )

وى زند « 1 » و عين او شود بعد از آن او را فنا نماند و در عين ذات مشك باقى شد « 2 » و حكم مشك گيرد بعد از آن وى به عالم بوى رساند و عالم از وى زنده باشد « 3 » بر او از آنچ بود جز نامى نيست 140 همچنان‌كه اسبى يا حيوانى در نمكسار نمك شده باشد بر وى از « 4 » اسبى جز نام نمانده باشد همان درياى نمك باشد در فعل و تأثير « 5 » . آن اسم او را چه زيان دارد از نمكيش بيرون نخواهد كردن و اگر اين كان نمك را نامى ديگر نهى از نمكى بيرون نيايد . پس آدمى را ازين « 6 » خوشىها و لطف‌ها كه پرتو و عكس حقّ است ببايدش گذشتن و برين قدر نبايد قانع گشتن « 7 » . هرچند كه اين « 8 » قدر از لطف حقّ است و پرتو جمال اوست امّا باقى نيست به نسبت به حقّ باقيست ، به نسبت به خلق باقى نيست . چون شعاع آفتاب كه در خانه‌ها مىتابد هرچند كه شعاع آفتاب است و نور است امّا ملازم آفتاب است 141 . چون آفتاب غروب كند روشنايى نماند . پس آفتاب بايد شدن تا خوف جدايى نماند . باخت است و شناخت است 142 بعضى را داد و عطا هست « 9 » ، امّا شناخت نيست و بعضى را شناخت هست امّا باخت نيست . امّا چون اين هر دو باشد عظيم موافق « 10 » كسى باشد ، اين‌چنين كس بىنظير باشد . نظير اين مثلا مردى راه مىرود امّا نمىداند كه اين راهست يا بيراهى « 11 » . مىرود على العميا . بوك آواز خروسى يا نشان « 12 » آبادانيى پديد آيد . كو اين و كو آنكه راه « 13 » مىداند و مىرود و محتاج نشان و علامت « 14 » نيست كار او دارد پس شناخت وراى همه است .

--> ( 1 ) . ح : بر وى رسد ( 2 ) . ح : باشد ( 3 ) . ح : باشند ( 4 ) . اصل : بر او را ( 5 ) . ح : و در تأثير ( 6 ) . ح : پس آدمى ازين ( 7 ) . ح : شدن ( 8 ) . ح : كه آن ( 9 ) . ح : داد هست و عطا ( 10 ) . ح : موفق ( 11 ) . ح : يا راه بىراهه است ( 12 ) . اصل : تا نشان ( 13 ) . ح : راه را ( 14 ) . ح : و علامات